هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

ماجراهای مهد کودک

1393/6/1 12:20
نویسنده : ماماني هدیه
207 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر نازم

این روزها بر خلاف تصور من که فکر نمی کردم به این راحتی به مهد کودک عادت کنی می ری مهد کودک و خیلی هم علاقه داری 

از بین بچه های کلاس بیشتر از بقیه اسم گوهر و ذها و امیر مهدی رو میاری

البته میگی یکی از دوستام چشماش تمیزه واما من اونی که چشماش سیاهه دوست دارم احتمالا یکی از بچه های چشمای خیلی روشن داره اما من نمی شناسمش

خلاصه بگم گلم خیلی مشتاقانه می ری مهد کودک و اصلا هم اعتراض نمی کنی

دختر قشنگم هفته ژیش روز 5 شنبه رفتیم ورامین و شنبه برگشتیم البته عمه پانی هم همراهمون بود و مسیر رفت عمو جابر اینا هم بودن که شما و اریا مهر حسابی اتیش سوزوندین البته علت رفتنمون خیلی خوب نبود چون شوهر خاله پدرت فوت کرده بود و رفتیم ختم 

این هفته هم روز 5 شنبه عمو صابر و خوانوادش به همراه عمه مریم و همسرش که در واقع پسر عمو و دختر عموی من هستن اینجا بودن و با هم رفتیم کیان که خیلی خوش گذشت و شما و نیایش هم حسابی با هم بازی کردین البته محمد رضا هم بود اما زیاد با شما کنار نمی اومد خلاصه که خیلی خوش گذشت اما متاسفانه ژنج شنبه صبح دست شما موقع بازی بین در کمدگیر کرد و ناخنت کبود شد که خیلی هم گریه کردی و به همه می گفتی ناخنم بنشب(بنفش) شده اما بازم با اینکه مهمان داشتیم نیایش هم اینجا بود رفتی مهد تا دستت رو به خاله سپیده نشون بدی خلاصه عشقم این روزها به آرومی و شادی سپری می شه و همه چیز خوبه

دوستت دارم نفس مادر

هدیه من بعد از برگشتن از مهد کودک

عشقم امروز صبح در حال تماشای دورا قبل از رفتن به مهد

اینم ناخن دختر نازم که کبود شده

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)